تبليغاتX
یادداشتهایی برای فردا

یادداشتهایی برای فردا
 
قالب وبلاگ


سلام عزیزانم.

 

این  کیک تولدمه طرح ماتر و مک کویین

 

 

 پنج سالگی ام تموم شد به همین راحتی!

 

 عاشق این آبشارام.

 

 از راست: پارسا، راشن ، بردیا،.... نفر آخر رو یادم نیست!

 

 

 از چپ به راست: پرستش، ویدا، مهتاب، پردیس،.... 


 از چپ به راست: آریو، علی، سامان، مبین،.....، ......


اسم اینا رو هم یادم نیست!! آخه مال کلاس الهام جون هستن.


 دست و جیغ و هورا  یادتون رفت!!

 


 این هم کادوهای دوستانم در مهد کودک امید فردا.

 

 هدیه خاله ها و مامان بزرگ خوشگله


صبح توی مهد جشن تولد گرفتیم و شب هم با حضور خاله ها و مادر بزرگها و پدر بزرگها تو خونه جشن گرفتیم .. وای که چقدر به من خوش گذشت.

ولی جشن تولد خونه بدون کیک شد!!

می دونید چرا؟

آخه مامانی ام کیک تولد مخصوص خونه رو گذاشته بود تو یخچال و من رفتم سری بهش بزنم ببینم در چه حاله که یهو برگشت و افتاد زمین...

ولی چون روز تولدم بود مامانی ام باهام دعوا نکرد و همه به کار من خندیدند.

[ سه شنبه بیستم دی 1390 ] [ ] [ امیر عباس ]
 

روز عید قربان کنسرت داشتم اون روز با مامانی ام روی آهنگهایی که آیدا جون گفته بود کار کردم و بعد به همراه مامانی و مامان بزرگ خوشگله و بابایی رفتیم ولنجک

اولین برف امسال رو اونجا دیدم 

کمی برف بازی کردم و بعد رفتیم داخل سالن کنسرت.

دوستام آرش و هستی و عسل اومده بودن. یه تیکه کیک خامه ای همراه با چایی اونجا بابام برام خرید و ۲۰۰۰ تومان هم پولش شد

 بابا می گفت سر گردنه است!

بعد از دوپینگ کردن گفتن که بچه های ارف بیان تو برای تمرین

و من به همراه مامانی ام رفتم تو سالن اجرا.

 گروههای مختلف دف و سنتور و ویلون مشغول تمرین بودن . اولین برنامه، اجرای بچه های ارف بود

آیدا جون مربی نازنینم مشغول مرتب کردن بچه ها و نشوندن اونها سر جاشون بود و به هرکدوم ساز ویژه اشون رو میداد... چون من تازه وارد دنیای موسیقی شدم بعضی از آهنگها رو بلد نیستم  قرار شد که با چوبک با گروه بزنم.

آیدا جون به بعضی ها مثلث و به بعضی ها خاش خاشی و به بعضی ها دایره زنگی داد. بچه های بزرگتر پشت سر ما نی و بلز می زدند.

وقتی میخواست مراسم شروع بشه دو تا از بچه ها به آیدا گفتن دستشویی دارن...

مامان و مامان بزرگ خوشگله تو ردیف سوم بودن و من همش نگاشون می کردم و براشون چوبک تکون میدادم 

اولش یه کم ترسیده بودم و گریه کردم و بابایی اومد بالا و پشت صحنه و نزدیک من وایستاد...

مامان بزرگ خوشگله ام یه ماشین آهنی برام جایزه خریده بود و به بابایی ام داد تا بهم بده و بابایی با نشون دادن اون جایزه بهم هنگام اجرا به من قوت قلب می داد.

ولی دلم دیگه طاقت نیاورد و وسط یکی از اجراها ماشینم رو از بابایی گرفتم و روی پام گذاشتم و  مرتب بهش نگاه می کردم..

آهنگهای من بزی دارم، رشید خان، ماه تو آسمونه، قطار، رو رو با قایق، دینگ دینگ ساعت،زاغی، مرغ سبز زیبا، پروانه کوچولو، چک چک بارون رو به زیبایی خوندیم واجرا کردیم.

و بابا و مامانا برامون خیلی دست زدند و بعدش با یه تعظیم دسته جمعی اومدیم پایین

اون روز به من خیلی خوش گذشت.. 

یه تیکه کیک ۲۰۰۰ تومانی خوردم . برف بازی کردم و یه ماشین آهنی جایزه گرفتم.

در اجراهای بعدی ام حتما همگی خاله ها و عموهای عزیزم رو دعوت می کنم.

منتظر باشین...   

 

 اجرای آهنگ من بزی دارم رو اینجا می تونید ببینید 

 

 اجرای آهنگ  رشید خان را اینجا می توانید ببینید 

 

 

[ چهارشنبه هجدهم آبان 1390 ] [ ] [ امیر عباس ]

امروز در مهد کودکم جشنواره کدو حلوایی برگزار شد.

و کدو هم خوردیم. جشن هم داشتیم

این نقاب رو هم به عنوان جایزه بهمون دادند و مامانی دم در مهد ازم عکس گرفت.

امروز نوشین جون به مامانی گفت:" از دست امیرعباس فقط می خندیم. امروز به من نارنگی تعارف کرده و بعد گفته بخور برکت داره!"

ماییم دیگه

 

[ شنبه چهاردهم آبان 1390 ] [ ] [ امیر عباس ]

از وقتی مهدکودک میرم موقع برگشت جایزه ام رو دریافت می کنم . اینهایی که می بینید نمونه هایی از جوایز بنده است!

روز اول مهدم آریا و مادرش هم اومده بودند.. آریا پیش دبستانی است و همش از کلاس فرار می کرد و می آمد بیرون و مادرش رو بغل می کرد و می گفت دلم برات تنگ شده و به کلاسش بر نمیگشت ... مادر آریا هم موبایلش رو در می  آورد و می گفت الان به مجید زنگ میزنم!!

میدونید جریان مجید چیه؟؟ اولش فکر می کردم که بابای آریاست! ولی بعد فهمیدم که آقا مجید دایی آریاست و مادرش میخواست بهش بگه که بیاد کامپیوتر آریا رو جمع کنه و ببره!! چون آریا خیلی بازی کامپیوتری دوست داره!  مادر آریا الکی بهش می گفت... و آریای بیچاره با گریه بر می گشت به کلاسش..

و امیر حسین هم که با مادر و پدرش اومده بود سوییچ ماشین باباش رو گرفته بود و با خودش به کلاس برده بود که نکنه پدر و مادرش برن...

من هم با جمیله جون تو مهد قدم میزدم و همش می آمدم و به مامانی ام سر میزدم که نکنه من رو تنها بزاره ..

اینها همش مال روز اول مهد بود...

ولی حالا چون میدونم ظهری یه جایزه در انتظارمه به مامانی ام اجازه میدم بره مدرسه اش..

ولی چند وقتیه که مامان و بابا بهم گفتن سر برج برات جایزه می گیریم ... نمیدونم کی سر برج میشه که جایزه ام رو بگیرم ازشون!

روز اولی که مهد رفتم هیچ کس حتی مربی ام هم فکر نمی کرد که چه آتیشی خواهم سوزاند!!

هر روز که مامانی ام میاد من رو از مهد بگیره این مربی ام نوشین جونه که از دست من پیش مامانی ام شکایت می کنه!

یه روز به مامانی ام می گفت که نقاشی گفتم بکشن و امیرعباس من رو کشیده بود و وقتی خواستم نقاشی هاشون رو جمع کنم امیرعباس بهم گفت صبر کن جوشهای صورتت رو هنوزنکشیدم !!

یه روز دیگه هم به مامانی ام گله می کرد که من نقاشی هام  رو با مداد سوراخ سوراخ می کنم !!

راست میگه آخه من نقاشی کردن رو دوست ندارم!

دعوای با سامان رو نگو!! آخر مدیر مهدمون مجبور شد کلاس من و سامان رو جدا کنه!

خلاصه اینکه از دستم عاصی اند و من هم حسابی اذیتشون می کنم!

 

 

[ جمعه ششم آبان 1390 ] [ ] [ امیر عباس ]

سلام

 امروز به همراه مامانی ام به بوستان گفتگو رفتیم. حدود یه هفته ایه که نمایشگاهی به همت شهرداری تهران در اونجا برگزاره.

برنامه های شاد و موزیکال برای بچه ها، به همراه کشیدن نقاشی و خمیر بازی و مار و پله و یه عالمه جایزه ....

بابایی هم از محل کارش به پیش ما اومد.

خیلی به من خوش گذشت و مامانی ام رو حسابی اذیت کردم

یه عالمه وسایل بازی داشت و من هم کمی بازی کردم...

تو غرفه محصولات کاله که خاله عزیزم اونجا حضور داره بستنی خوردم و جایزه گرفتم.

 باز هم ماشین خریدم و تو غرفه ها  کتاب و ماژیک و مدادرنگی و بادکنک و پازل جایزه گرفتم.

این بود یه کار فرهنگی دیگه از مامانی ام

این نمایشگاه فردا ۲۱مهر به کار خود پایان خواهد داد.

دست همه اشون درد نکنه.

[ چهارشنبه بیستم مهر 1390 ] [ ] [ امیر عباس ]

هدیه بابایی و مامانی به مناسبت روزجهانی کودک

(عاشق این پارکینگ ماشینی ام)

 

هدیه مهدکودک امید فردا

(دفترچه یادداشت و خودکار استقلالی)

 

اولین دستخط من

(بابایی یادم داده)

 

هدیه خاله سیدارتای عزیزم

(مامانی ام  از خمیر متنفره!)

 

فعالیت مهدکودکی ام

( لذتش رو ببرید)

 

روز جهانی کودک رو به تمامی کودکان و دوستان عزیزم تبریک میگم

[ شنبه شانزدهم مهر 1390 ] [ ] [ امیر عباس ]

سلام به خاله ها و عموهای عزیزم.

ببخشید که نتونستم به موقع سفرنامه  تصویری طارم رو براتون آماده کنم.

بالاخره مامانی ام فرصت کرد و عکسها را آماده کرد.

از روز پنجشنبه ۱۱ شهریور تا جمعه در طارم زنجان بودیم.

جای همگی اتان خالی..

توصیه می کنم حتما به روستاهای این بخش از استان زنجان تشریف ببرید.

................................................................................................

حسین و محمدرضا پسرخاله های مامانی

...................................................................................................................................

پدربزرگ عزیزم دادا صفر

سد تهم زنجان

....................................................................................................................................

آب زلال کوهی (جاده طارم)

............................................................................................................................

ابتدای جاده طارم

........................................................................................................................

روستای شیت

......................................................................................................................

باغ انجیر(روستای شیت)

...........................................................................................................................

جاده روستای شیت

.........................................................................................................................

روستای قلات

صبح جمعه شیر این گاو رو خوردیم

 ........................................................................................................................

باغ انار (روستای قلات)

..............................................................................................................................

باغ انار(روستای قلات)

......................................................................................................................

بابایی بالای درخت انجیر

...................................................................................................................

روستای قلات

..................................................................................................................

من و محمدرضا

شیرین سو

[ شنبه دوم مهر 1390 ] [ ] [ امیر عباس ]

این جلسه آیدا جون اجازه داد مامانا بیان تو کلاس.

اول همه نتهای موسیقی رو ازمون پرسید و من دو تا را بلد نبودم .

بعدش آهنگ زاغی کوچولو و قطار من رو با دایره زنگی و خاش خاشی و مثلث و چوبک  خوندیم و بعد نمایش گرگم و گله می برم رو بازی کردیم. یاسمین برای نمایش ما نیومد... و رفت پیش مامانش ...

من و آرش و آیدا جون نمایش رو اجرا کردیم.

مامانی ام اونجا فهمید که من چرا اون روز تو نمایش حسنک کجایی اون دختره رو ترسوندم.

بعد روی بلزامون اولین آهنگمون رو یادگرفتیم.

ساز می زنم من

ساز می زنی تو

میرم به صحرا

گل می چینم من

 

[ دوشنبه سی و یکم مرداد 1390 ] [ ] [ امیر عباس ]

دو سالی است که برای افطاری از طرف مدرسه مامانی دعوت میشیم.

امسال هم به اتفاق خاله ام و بابا بزرگ و مامان بزرگ قوروم و عمو حجت برای افطاری رفتیم.

از خاله هام ، خاله نسرین و خاله طرلان و خاله راضیه اومده بودن. ما کمی دیر رسیدیم  و نتونستیم پیش خاله نسرین بشینیم..

افطاری و شام رو خوردیم و بعد قرعه کشی کردند و به چند نفر چراغ مطالعه جایزه دادند و من به بابایی گفتم من هم جایزه می خوام و با بابایی به پیش آقای نوروزی مسئول مقطع متوسطه رفتیم و من برایش سوره والعصر رو خوندم  و یه جایزه گرفتم...

به من که خیلی  خوش گذشت...

این آخرین سالی است که افطاری شهر قدس می رویم...

[ یکشنبه سی ام مرداد 1390 ] [ ] [ امیر عباس ]

 

امروز برای رفتن به کلاس موسیقی آماده شده بودم که از آموزشگاه تماس گرفتن و گفتن که امروز کلاسم تشکیل نمیشه . من خیلی ناراحت شدم و به مامانی گفتم که باید من رو پارک ببری.

مامانی ام هم قبول کرد و به مدت ۱ ساعت در پارک مینا روبروی آموزشگاه موسیقی ام بازی کردم.

بعد به خانه مامان بزرگ خوشگله رفتیم . آخه اونجا خبرایی بود...

تولد مامان بزرگم دیروز بود و تولد خاله ام فردا و ما همه ساله روز وسط رو جشن می گیریم . خیلی دلم می خواست کیک بخورم ولی مامانی می گفت بعد افطار که همه جمع شدند کیک را می بریم و می خوریم. بعد از فیلم آیدا  من به همراه خاله و مامان بزرگم کیک رو بریدیم و همه برامون دست زدن و بعد کیک را خوردیم. جاتون خالی..

 بعد کادوهامون رو دادیم و یه کم هم با خاله هام بالا و پایین پریدیم و اومدیم خونه.

 

[ شنبه بیست و دوم مرداد 1390 ] [ ] [ امیر عباس ]

 

امروز سحر حالم بد شد. هر چی شب قبل خورده بودم آوردم بالا (ببخشید)

بابایی به مامانی می گفت غذاش سنگین بوده و مامانی گفت که دیشب بعد از افطار که تخم مرغ آب پز خوردیم یه لیوان پر، شیر موز به امیرعباس دادم و معلوم شد که تقصیر مامانی ام بوده.

ولی تا ظهر حالم خوب شد.

خیلی دلم برای مامان بزرگ خوشگله ام تنگ شده بود و به مامان بزرگم زنگ زدم و گفتم افطار می آییم اونجا. مامان بزرگم ازم پرسید که چی دوست داری برات بگیرم: آش یا حلیم؟

و من گفتم حلیم.

بعد  سه تایی رفتیم مهمونی و من کل ماشین آهنی هام رو بردم . آخه با بابا بزرگم تبادل ماشین داریم . من هر از گاهی یکی از ماشینهای آهنی ام رو بهش میدم و میزاره دکور ماشینش. این دفعه فولکس قرمز رنگه رو ازش گرفتم و اسپرت سفیده رو بهش دادم .

 بعد از خوردن افطار و دیدن فیلم آیدا اومدیم خونه.

[ چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390 ] [ ] [ امیر عباس ]

 

کلاس موسیقی ام رو خیلی دوست دارم و برای رفتن به کلاس لحظه شماری می کنم.

تا الان  نتهای دو- ر- می و فا رو یاد  گرفتم . امروز  قبل از کلاس برای مامانم هنرم رو نشون دادم و بعدش ساعت ۴ با مامانی ام رفتم کلاس . آیدا جون نت سل رو هم بهمون یاد داد.

مامانی از مامان یه پسره که میاد کلاس دف پرسید که این دوره ارف چقدر طول میکشه و اون خانمه گفت که دوسال..

قرار شده که از هفته بعد شنبه ها برم کلاس موسیقی.

اگر دوست داشتید اولین نواختن من رو اینجا ببینید و نظرتون رو بگید.

 

[ سه شنبه هجدهم مرداد 1390 ] [ ] [ امیر عباس ]

سلام به همه

دیروز آخرین اجرای گروه تئاتر حسنک کجایی تو مجموعه برج آزادی برگزار شد. روز قبلش مامانی بلیط رزرو کرده بود و به همراه بابایی ومامانی و خاله عزیزم برای دیدن نمایش رفتیم.

جمعیت زیادی اومده بودن. تو صف که منتظر ورود به سالن بودیم من یه کم شیطونی کردم.

 یه دختر ترسویی جلوی ما بود که من هم از ترسوندنش لذت می بردم. که بعد از چندین بار تکرار این عمل مادر اون بچه با من دعوا کرد و به من گفت: بی تربیت نکن!

مامانی که متوجه این وضعیت شد صداش رو بلند کرد و به اون خانمه گفت تو حق نداری با بچه من اینجور صحبت کنی و این چنین شد که دعوا شروع شد...

بقیه اش رو نمیگم که بد آموزی داره...

جالبه وارد سالن به اون بزرگی که شدیم دقیقا کنار دست این خانواده بی ادب قرار گرفتیم ..

نمایش شروع شد نمایش شاد و موزیکال...

و من چون اولین تجربه حضور تو این مراسم را داشتم خیلی خوشم اومد .. همه  اش دست می زدیم و می خندیدیم.

داستانش مربوط بود به یه گروهی از حیوانات روستا که حسنک وظیفه نگهداریشون رو بعهده داشت و وقتی حسنک به عروسی روستا رفته بود  گرگها برای خوردن این حیوانات اومدن ولی با  اتحاد حیوانات موفق نشدند اونا رو تصاحب کنن...

  نمایش یک ساعت و ۱۰ دقیقه طول کشید و آخرش دیگه خسته شده بودم.

وقتی نمایش تموم شد رفتم پایین تو صحنه و با خانم مرغه و آقا گاوه و آقا گرگه عکس گرفتم.

بعد که اومدیم بیرون شب شده بود. اونجا ازمون  با کیک و ساندیس پذیرایی کردن و مامانی اینا هم  روزه اشون رو افطار کردن.

اون روز به من خیلی خوش گذشت..

مامانی دو قسمت شاد  این نمایش رو براتون برای دانلود در نظر گرفته . خواستید ببینید... 

دانلود                                                                            دانلود

 

نمایش بعدی این گروه با نام ژولی پولی از اول شهریور تو همون جا برگزار میشه.

به امید دیدار همه اتون تو این نمایش

 

[ شنبه پانزدهم مرداد 1390 ] [ ] [ امیر عباس ]

 
 
 
 
توضیح: در این نقاشی زاغی روی شاخه درخت، ماهی توی آبی های دریا، و خورشید رو پشت بوم ابرها و شادی در سازها و آوازها به راحتی قابل رویت و تشخیص است...

[ پنجشنبه سی ام تیر 1390 ] [ ] [ امیر عباس ]

روز چهارشنبه آخرین مهلت تحویل مدارک ارزشیابی مامانی بود. با هم به مدرسه رفتیم و تا مامانی کارهاش رو انجام بده من یه سری به کلاسها زدم و کمی گچ بازی کردم.

بعد با خاله طیبه به دنبال خاله طرلان و علی کوچولو رفتیم . آخه نهار خونه خاله رحیمه دعوت داشتیم قرار بود آش پیش پای خاله رحیمه رو بخوریم. آخه خاله ام هفته بعد می خواد بره مکه

وقتی رسیدیم خاله آذر و خاله راضیه اومده بودن.

بعد ما هم خاله نسرین و خاله شیرین و خاله اعظم رسیدند.

من همش شیطونی می کردم و همه چیز رو به هم می ریختم. مامانی هم همش عصبانی می شد. بیشتر از صاحب خونه خاله نسرین و خاله طرلان حرص می خوردن .

تازه دکوری خاله رحیمه رو هم شکوندم. ولی خاله گفت: فدای سرت..

خاله برای نهار خیلی زحمت کشیده بود. توی سفره هزار جور غذا بود.سالاد الویه ، کوفته، کالباس و ژله و آش و ...

امروز به من خیلی خوش گذشت..

[ چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390 ] [ ] [ امیر عباس ]

  امروز اولین جلسه کلاس موسیقی ام در آموزشگاه هنیاک برگزار شد.

روز قبل با مامانی ام سازم را خریدیم بلز مارک رها

ساعت ۴ در آموزشگاه بودیم. استادم که اومد من شروع به گریه کردم و به مامانی گفتم بریم خونه!

 آیدا جون، استادم رو میگم، اجازه داد مامانی این جلسه رو تو کلاس حضور داشته باشه.

کامران هم از کلاس در می رفت . مامان کامران هم اومد تو کلاس.

یاسمین و آرش بدون ماماناشون تو کلاس نشستن.

آیدا جون اول از ما خواست برای خودمون دست بزنیم و پا بکوبیم. بعد ازمون خواست که یه شعر بخونیم  و من یه توپ دارم قلقلی رو خوندم.

بعد با چوبک صداهایی که آیدا جون می زد را تقلید می کردیم..

بعد سه تارش رو آورد و شعر زاغی زاغی رو برامون خوند و بعد نمایش زاغی رو اجرا کردیم.

زاغی زاغی کجایی

رو شاخه درختان

ماهی ماهی کجایی

تو آبی های دریا

خورشید خورشید کجایی

رو پشت بوم ابرا

شادی شادی کجایی

تو سازها و آوازها

بعد بلز هامون رو آوردیم و طریقه گرفتن مضراب تو دستامون رو یادمون داد و  با صدای نازک و کلفت رو سازمون آشنا شدیم .

بعد آیدا جون شکل آقای دو (سی انگلیسی) را پای تخته برامون کشید و ازمون پرسید شبیه چیه؟ و من گفتم شبیه ماه و آرش گفت شبیه خورشید یاسمین هم گفت شبیه ستاره!

بعد روی بلزمون آقای دو را پیدا  کردیم  آقای دو، سه جا روی بلز بود و رنگش هم آبی بود و قرار شد تو دفتر نقاشی امون آقای دو را نقاشی کنیم.

بعد با چوبک و دایره زنگی و قاشقک و خاش خاشی آهنگ زدیم .

آیدا جون بهمون گفت که مواظب سازمون باشیم و بزاریمش تو کمدمون تا خراب نشه.

این بود گزارش اولین روز کلاس ارف من.

 

[ سه شنبه بیست و یکم تیر 1390 ] [ ] [ امیر عباس ]

 

امیر عباس در گلفروشی

 

مامان بزرگ عزیزم خوش اومدی

 

[ دوشنبه بیستم تیر 1390 ] [ ] [ امیر عباس ]

برای امروز باز هم خاله های عزیزم نقشه کشیده بودن.

این دفعه پیست دوچرخه سواری بانوان پارک چیتگر!

ساعت ۱۲ من و مامانی سر سه راه ارج با خاله رحیمه و خاله آذر قرار گذاشتیم. خاله رحیمه اینا زودتر از ما رسیده بودند. مامان مسیر ورودی پارک و جای قرار را بلد نبود و مجبور شدیم آروم آروم پشت سر خاله رحیمه بریم. پارک بسیار خلوت بود. آخه خیلی هوا امروز گرم بود.

خاله نسرین زنگ زد و گفت هنوز تو اتوبانن .خاله اعظم و خاله نسرین و مریم گلی هم قرار بود با هم بیان.

جلوی ورودی پیست خانمها ماشینها را پارک کردیم و اسباب و اثاثیه رو به دست گرفتیم و وارد پیست شدیم.

مامانی با خاله رحیمه یه جای سایه دار پیدا کردن و بعد با خاله آذر تمام وسایلمان را به اونجا بردیم.

پس از مدت کوتاهی خاله نسرین اینا هم اومدن.

و سفره نهار پهن شد. مامانی الویه درست کرده بود. خاله آذر دلمه آورده بود. خاله رحیمه کوکو سیب زمینی و خاله نسرین هم آش دوغ و خاله اعظم هم ساندویچ مرغ.

جاتون خالی اینقدر خوردیم که دیگه نمیتونستیم از جامون بلند شیم. اول سفره خوشمزه امون رو ببینید...

بعد خاله رحیمه و خاله اعظم رفتند و سه تا دوچرخه اجاره کردن. یکی اش مال من و مریم گلی بود.

خاله ها هم نوبتی و دوتایی میرفتن تو پیست.

 خاله اعظم لپ تاپش رو آورده بود و عکسهای مکه  اش را بهمون نشون داد.

بعد از خوردن هندونه و چیپس و پفک و چای  بار و بندیلمون رو جمع کردیم  و چند تا عکس یادگاری انداختیم و به خونه برگشتیم.

امروز به من خیلی خوش گذشت و مطمئنم که با وجود و حضور من به خاله های عزیزم هم حسابی خوش گذشته

جای بقیه خاله های عزیزم خالی بود.

[ شنبه یازدهم تیر 1390 ] [ ] [ امیر عباس ]
 

نقاشی من روی در اتاق پذیرایی

میتونید حدس بزنید من چی کشیدم؟

 

 

اینم سرنوشت باتری ماشینهای  کنترلی ام

 چیزی که دنبالش بودم رو پیدا نکردم

 

 

 

[ پنجشنبه نهم تیر 1390 ] [ ] [ امیر عباس ]

سلام .

مامان بزرگهای عزیزم امروز رفتن یه جای خوب.

این عکس رو امروز تو فرودگاه مهر آباد انداختیم.

نفیسه دختر خاله مامانی امه . یک ماه از من کوچکتره. من خیلی دوسش دارم.

اومده بودن تا مامان بزرگم رو بدرقه کنن.

مامان بزرگم موقع رفتن گریه کرد.

دلم براشون تنگ میشه...

خدایا خودت مواظبشون باش....

 

 

[ شنبه چهارم تیر 1390 ] [ ] [ امیر عباس ]

سلام دوستان من

پنج شنبه ۲ تیرماه از طرف ستاد عمره دانشجویی به نهار دعوت شده بودیم.

جلسه دیدار بعد از سفر.

جلسه در تالار بعثت دانشگاه تهران برگزار شد و حاج آقای مهربون کاروانمون برامون صحبت کرد و بعد دوستان بابایی یکی یکی خاطرات زیبا و خنده دار سفرشون رو تعریف کردن.

همه من رو می شناختن! آخه شیطون کاروان من بودم! 

از دوستانم فقط فاطمه و سُهی آمده بودند.

مامانی و بابایی حسابی با دوستاشون  گرم گرفته بودن و خاطرات سفر را مرور میکردن.

در انتهای جلسه هم به همه سی دی مسافر قبله و یه کتاب هدیه دادن.

یکی از دوستای بابایی  هم یه سی دی بهمون داد که توش پر بود از عکسهای قشنگ از مکه و مدینه که خودشون گرفته بودن.

پنج شنبه عصر هم آش پیش پای مامان بزرگ قوروم رو پختیم و پخش کردیم و خوردیم

مامان بزرگ خوشگله و مامان بزرگ قوروم با هم شنبه میرن مکه.

دلم براشون خیلی تنگ میشه...خیلی......

 

[ شنبه چهارم تیر 1390 ] [ ] [ امیر عباس ]

سلام به خاله ها و عموهای مهربونم.

دیروز با دوستای مامانی رفتیم پارک بانوان کرج .

خاله راضیه و ستایش و نیایش اومدن خونه ما و بعد با ماشین ما رفتیم کرج دنبال خاله نسرین و مریم گلی. خاله رحیمه هم رفت دنبال خاله آذر و خاله طیبه و خاله طرلان.

 خاله شیرین و خاله اعظم و امیرعلی هم با هم اومدن.

خاله شهین و ریحانه نتونستن بیان.

برای نهار اونجا بودیم . خاله طیبه زحمت نهار رو کشیده بود. البته دونگی حساب کردیم.

خاله راضیه هم خواست سورپرایزمون کنه و برای عصرونه امون آش رشته درست کرده بود

بعد از خوردن نهار، نیایش با دوستش منچ بازی می کرد و  من رو تو بازی اشون راه نداد و من هم گریه کردمو بعد سر  تاس منچ با امیرعلی دعوام شد.

 من و امیرعلی اصلا با هم کنار نیومدیم. 

تازه !  اسکوترم رو هم برده بودم و حسابی شیطونی کردم.

خاله ها هم همش می گفتن و می خندیدن.

و یه عالم کتاب با هم رد و بدل کردن

خاله اعظم هم سوغاتی های مکه اش رو  داد.

بعدسراغ زمین بازی رفتیم و یه عالم سرسره بازی و تاب سواری کردیم .

دو بار هم مجبور به اثاث کشی تو پارک شدیم.

یه عالمه هم چیپس و پفک و تخمه خوردیم  و چقدر هم آب پشت سرش !

.

.

.

و شب شده بود که به خانه خسته برگشتیم.

به من که خیلی خوش گذشت.

..................................................................................................................................

به دلیل تحویل موبایلها به دفتر پارک، هیچ گونه عکسی در دسترس نیست.

[ سه شنبه سی و یکم خرداد 1390 ] [ ] [ امیر عباس ]

 

سلام به خاله ها و عموهای مهربونم.

این عکسی رو که مشاهده میکنید مربوط به حدوداً سه هفته پیشه که خونه دوست مامانی خاله طرلان دعوت بودیم. اون پسر کوچولوی بانمک جلویی اسمش علیه پسردوم خاله طرلان .پسر اولش محمده که بزرگتر از همه ماست و با بلوز پرسپولیسی  می بینیدش.کلاس چهارمه و خیلی حالیشه . از همه چی سر در میاره و خلاصه باهوشه به قول خودمون. 

من رو هم که حتما به جا آوردید !  اون پسر با ادبه منم !

امیرعلی پسرِ خاله شیرین است و  یک سال و چند ماه از من کوچکتره (ولی قد و قواره اش اینو نمیگه) میتونید  با لبخند ملیحش پیداش کنید.

دست راستم مریم گلیه . دخترِ خاله نسرین . همونی که قرآن حفظه و من خیلی دوستش دارم.

پشت سرم ریحانه است. شش ساله اشه. دختر خاله شهینه. خیلی قلدره یه جورایی شبیه مامانشه.یعنی خیلی شبیه مامانشه.. ولی خیلی مهربونه.

نیایش هم که جلوی من دست چپه و پشت به دوربین وایستاده. دختر خاله راضیه است. چند ماهی از من بزرگتره . خیلی خانم و با ادبه . از طرز نگاهش به من میتونید به این مسئله برسید.

ستایش جون، دختر بزرگ خاله راضیه تو این عکس نیست...

اون روز به من و دوستام خیلی خوش گذشت و حسابی تو باغ خاله طرلان گشتیم و گشتیم و گشتیم.

.........................................................................................................................................

پی نوشت:مریم گلی هم تو یکی از پستاش عکسی شبیه به این رو گذاشته بود.

[ یکشنبه پانزدهم خرداد 1390 ] [ ] [ امیر عباس ]

 

سلام خاله ها و عموهای عزیزم.

شما را به دیدن عکسهای مکه  ام دعوت می کنم.

....................................................................................................................................

مسجدالحرام

خوبین؟

 

 

 

..................................................................................................................................

پارک روبرو به هتل

(الاکلنگش فنری و پیشرفته بود !!)

....................................................................................................................................

صحن مسجدالحرام

بفرمایید آب زمزم

.....................................................................................................................................

طبقه دوم مسجدالحرام- مسعی

 ....................................................................................................................................

جبل الرحمه- سرزمین عرفات

(جاتون خالی ....شتر سواری خیلی مزه داد)

.......................................................................................................................................

 روبروی هتلمان( کریستالات الاصیل)

 

 ......................................................................................................................................

جبل الرحمه - عرفات

(موتور رونی بابایی ام هم بدک نبودا )

.........................................................................................................................................

طبقه دوم مسجدالحرام

(خوب ژست گرفتم ؟؟)

................................................................................................................................

اینم یه عکس هنری دیگه!! دست مامان جونیم درد نکنه! 

 ....................................................................................................................................

این همون کیسه کفش معروف باباییه!

همه به دنبال من

...................................................................................................................................

 تو این هوا آب میوه خنک خیلی میچسبه

امتحانش مجانیه ها...

 

 .....................................................................................................................................

عکس یادگاری با بابایی عزیزم

 ......................................................................................................................................

و اینم یه پرتره زیبا از من

......................................................................................................................................

از همراهی شما  صمیمانه سپاسگزارم.

دوستتون دارم زیاد

[ پنجشنبه پنجم خرداد 1390 ] [ ] [ امیر عباس ]

دوستان خوبم سلام.

من از سفر حج برگشتم . سفر خیلی قشنگی بود . برای همه اتون دعا کردم و از خدا خواستم که برای شما هم دعوتنامه بفرسته.

عکسهای زیادی گرفتم که مامانی ام زحمت کشید و برای نمایش تو وبم آماده اشون کرد. امیدوارم خوشتون بیاد.

......................................................................................................

   جلسه عمره- دانشکده مدیریت تهران- جمعه  ۲ اردیبهشت ۹۰

(من در کارها به پدر و مادرم کمک می کنم)

 

 .......................................................................................................................................

فرودگاه جده  

(یه کم خستگی در کنم !)

 .........................................................................................................................................

مسجدالنبی-مدینه منوره - گنبد خضرا

(ژست رو حال می کنید! البته دندون هام رو ندید بگیرید)

........................................................................................................................................ 

 مسجدالنبی

(این یکی از بالایی بهتره. مگه نه؟)

..................................................................................................................................... 

روزهای مسجدالنبی 

(این بند سفید بر گردنم رو که می بینید بند کیسه کفش باباییه)

 .......................................................................................................................................

شبهای مسجدالنبی

(  آدم به این خوش تیپی دیده بودید تو رو خدا؟ )

........................................................................................................................................ 

خرید اسباب بازیهای مورد علاقه من!

(حسابی حال جیب بابایی رو گرفتم)

 ..........................................................................................................................................

 مزار شهدای جنگ احد - مزار حضرت حمزه سیدالشهدا علیه السلام (عموی پیامبر) 

( چرا اینا  مثل امام رضا گنبد و بارگاه ندارن؟؟)

 .........................................................................................................................................

کوه احد

(دست از سرم بردارید، عکس می خوام چکار؟؟)

 .........................................................................................................................................

مزار شهدای جنگ احد

( ای بابا زود باش آفتاب چشامو کور کرد!)

 ........................................................................................................................................

مسجد قبا

( بازم یه تریپ زیبای دیگه از من! )

 

 

 

 ........................................................................................................................................

مسجد حضرت علی علیه السلام

(مامانی!ماشینم هم تو عکس بیفته ها)

 

 .........................................................................................................................................

مسجد شیعیان مدینه

( خودمم نفهمیدم اینجا برای چی داد می کشم؟؟ )

 ......................................................................................................................................

مسجد شجره 

( زود باشین بریم دیگه .. باید زودتر محرم بشیم....)

 .........................................................................................................................................

خواب راحت پس از یک روز سخت! 

(بابا جونم خسته نباشی )

 .......................................................................................................................................

کنترل کیفی ماشینهای مسابقه ای !

( عشق ماشینیم دیگه ! )

  .......................................................................................................................................

  اینم آخرین ژست زیبای من در مدینه

 امیدوارم از دیدن عکسهای من که در مدینه گرفته شده و مامان خوبم با حوصله انتخابشون کرده لذت برده باشید.  در پست بعدی عکسهای مکه رو براتون میذارم.نظر یادتون نره . دوستتون دارم .

 

[ چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390 ] [ ] [ امیر عباس ]


سلام.

وقتی خونه مامان بزرگ خوشگله میرم دوستم مانی بدو از خونه اشون میاد بیرون و یه احوالپرسی حسابی با هم انجام میدیم.

از خریدهای اسباب بازیهامون برای هم تعریف میکنیم و از گوشه شیشه، خوراکی رد و بدل می کنیم.

من مانی رو خیلی دوست دارم .

[ جمعه ششم اسفند 1389 ] [ ] [ امیر عباس ]

چند وقتی بود چشمم این میکسر رو گرفته بود .

بابایی بهم گفته بود هر وقت قلکت پر شد برات می خرمش.

امروز به سراغ مامانی رفتم و دو تا پول گردی ازش گرفتم و انداختم تو قلکم .

بعد هم قلکم رو به بابایی نشون دادم و گفتم : ببین قلکم رو ، پر شده!

بابایی هم با شنیدن این حرف، روز تعطیلی ساعت ۴ بعداز ظهر رفت و این ماشین رو برام خرید.

حال میکنید ایده رو !

بعد میگن بچه ها چیزی حالیشون نمیشه!

 

[ جمعه بیست و دوم بهمن 1389 ] [ ] [ امیر عباس ]
خاله هیمیای من مدتیه تو کار معرقه

 خرده چوبهای به درد نخور رو با گواش رنگ کرد و به من داد.

 امروز با این تکه چوبها خودی نشون دادم و یه کاردستی ابتکاری ساختم.

 مامانی ام هم از این کاردستی من عکس و فیلم گرفت.

 و از ذوقش گذاشت تو وب.

7 بهمن 89

 

خودمونی ام هنر رو  حال میکنید.

اگه کاردستی من براتون مفهوم نیست روی لینک زیر کلیک کنید  تا براتون توضیح بدم.

توضیح کاردستی

 

[ پنجشنبه هفتم بهمن 1389 ] [ ] [ امیر عباس ]

دیروز مامان بزرگ قوروم و مامان بزرگ خوشگله مهمونمون بودن.کلی باهاشون بازی کردم.کلی اذیتشون کردم و کلی هم خندیدیم.

از دیشب برف میاد و من هم مثل همه بچه ها عاشق برف و برف بازی .

 شب با بابایی و مامان بزرگ خوشگله رفتم  پایین بلوک  و یه آدم برفی کوچولو درست کردم  و آوردم خونه. مامانی ام  حسابی از دستم عصبانی شد و بعد هم سر آدم برفی ام افتاد و شکست.

بعد شام  هم با بابایی  برای کبوترا و گنجشکها  تو بالکن برنج ریختیم. آخه اونا تو سرما غذا از کجا بیارن؟

من روزای برفی رو خیلی دوست دارم .

 خدا جون ازت ممنونم که برامون برف فرستادی...

 

26 دی 89

25 دی 89- من و آدم برفی

[ یکشنبه بیست و ششم دی 1389 ] [ ] [ امیر عباس ]

پاهام رو به زمین!  میکوبم چندین بار و هر بار محکمتر از گذشته !

خدا جون ! اجازه هست؟!

سه شنبه ۱۹ دی ۸۵ - مطب دکتر فرشته کریمی

می شنوم

فاطمه خانم، متأسفانه  وضعیت مساعدی نداری و ممکنه برای فرزندت خطر آفرین باشه .

مامانی ام گریه میکنه و مدام از خانم دکتر میپرسه که من سالمم یا نه؟

شب-خونه بابا بزرگ

می بینم؛

مامانی کنار میز نهار خوری،  نزدیک پنجره  دراز کشیده ، حالش اصلاً خوب نیست، نگران وضعیتی است

 که من براش درست کردم. تاقبل از این نگران وزن نگرفتن من بود و الان نگران سلامتی من !

تمام حسهای متضاد به یکبار در وجودش غوغایی راه انداخته اند؛ ذوق و ترس ، شادی و نگرانی، امید و اضطراب و ....

خاله ها و  مامان بزرگ و عمه لیلا هر کدوم به نوعی مامانی ام رو دلداری میدن و سعی میکنن این

لحظات بهش سخت نگذره .

می شنوم؛

فردا چی میشه ؟ اصلا چرا فردا ؟ مگه میشه گفت تا چند ساعت دیگه چی میشه؟!

 آیا این آخرین شبیه که این امانت را در درونم به همراه دارم؟

آیا میتونم  که این امانت را به سلامت زمین بزارم ؟

 نکنه یه وقت !

خجالت بکش دختر ! خدا اون بالا پس چی کاره است.

پس آخه چرا اینجوری؟

شب از نیمه گذشته ؛

مامانی یهو از خواب پرید، مامان بزرگ رو صدا کرد، همه بیدار شدند، همه نگران شدند، بابایی

تو خونه  تنها بود ، چند وقتیه تو خونه تنهاست.بهش زنگ زدند ، خودش رو سریع رسوند. خاله ها در

 پوشیدن لباس به مامانی کمک کردند. مامانی به خاله ها گفت برام دعا کنید. بابا بزرگ صورت مامانی

رو بوسید ....

هواسرده ، هوا تاریکه و ما در خیابانهای خلوت ، مسیر بیمارستان را در پیش گرفتیم .

 

چهارشنبه ۲۰ دی ۸۵- بیمارستان اقبال-ساعت ۴:۵۰ صبح

اجازه صادر شد! من متولد شدم. خداجون ممنونم.

امیرعباس آور

.................................................................................................

وزن: ۲۵۵۰ گرم

قد: ۴۷ سانتی متر

دور سر: ۳۳ سانتی متر

  اولین لحظات تولد

بیمارستان اقبال

اولین تولد- دی 86

هدیه تولد

سومین تولد - دی 88

هدیه تولد

چهارمین تولد- دی 89

چهارمین تولد-دی 89

[ یکشنبه نوزدهم دی 1389 ] [ ] [ امیر عباس ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
امکانات وب